سیم

سینش پر خون بود همه نگران بودیم، یک دفعه شد مثل همیشه داشت  با دستگاه کار می کرد که یک دفعه دستگاه از  کنترل خارج شد یک از سیم ها در رفت و مستقیم به سینش خورد. چند دقیقه ای هست که اورژانس اومده سیمو در نیاوردن می گن نزدیک قلبه خطرناک باید از بالا تر قطعش کنیم با سیم داخل سینش ببریمش بیمارستان

چهره خودش اصلن مضطرب نبود بلعکس یک لبخند نرمی هم از کنار لبش سر می خورد

آروم بهم گفت

- میدونی چی جالبه؟

-  با اضطراب گفتم حرف نزن خودتو خسته نکن انرژی تو نگردار الان وقت حرف زدن نیست

- خیلی یواش گفت: می دونی الان زندگی من به یک سیم بنده!

- فقط نگاهش کردم

- گفت : نکته جالبش این نیست، نکته اینجاست که اگه الان به یک سیم بنده قبلش به چی بند بوده؟

- قدرت حرف زدن نداشتم بدون اراده فقط بهش زل زده بودم

 به چی بنده! این سوالیه که حر وقت می رم سره خاکش دوباره تو ذهنم زنده میشه.

به چی بنده؟